فصل تغییرات (...با تمام وجودم...)



میل شدید پیدا کردم بهش

از برکت توصیه ی حاج آقای ، استاد عزیز ترم پیش حوزه که کلاس نهج باهاش داشتیم


گفت از حکمتها و کلمات قصار شروع کنید

بعد نامه ها

بعد خطبه ها


البته امیدوارم از میلهای مسخره ی گذرا نباشه، واقعنی باشه، هوس نباشه.

خدایا ما رو آزاد کن و بنده کن


چند روز پیش که تازه رسیده بودیم رفتیم یه جایی که کلاس رقص بود

چنتا جوون بودن و چنتا خانوم و آقای بالای ۵۰ سال، ۶۰ حتی بودن

جالبه نه؟ یعنی سطح دغدغه ما تو اون سن، در یک بوم-فرهنگ دیگه، خیلی یه جای دیگه اس!

بعدش رفتیم فروشگاه شهروندشون، از هر رقم جنس، میوه بیسکوییت کیک سس شیر آبمیوه خلاصه همه چی، از هر رقمش، چند ده نوع وجود داشت، طوری که من واقعن هنگ کرده بودم

جالبه نه؟ کاملن قدرت انتخاب و تصمیم گیری آدم رو به چالش میکشن

و در کنار این حجم بالای تکنولوژی در خدمت زندگی روزمره، برای عبور عابر پیاده از عرض راه یه دکمه هست، برای خرید بلیت توی قطار دستگاه هست، در اتوبوس و مترو دکمه داره بزنی باز میشه،

برای همه چیز تکنولوژی هست

اینا سوالی تو ذهن من ایجاد کرد

طبعن تو محیط رفاه آدم اخلاقی تره هرچند آموزش کاملن این عامل رو تحت الشعاع قرار میده (و به نظرم میاد که اول آموزش درست شده بعد رفاه اومده)

حالا کلن، وقتی برای عموم جامعه، رفاه هست، اخلاق هم هست (واقعن هستا یعنی فساد مرز تعریف شده داره خانواده هنوز مهمه و هست و معلومه چه جایی باید یا نباید رفت، منظورم اینه که به هر حال شاکله اخلاقی هست)، بعد ازدواج و کار و تحصیل و فرزند و . همه چی سر جاش هست، واقعن دین چی عرضه میکنه؟ شما باشی خلا معنا یا هویت چقد حس میکنی؟ حرف از عمق اخلاقی یا عمق عدالت زدن چقد معنی داره؟ یعنی هر حرفی که یه پاش تو رفاهه خیلی سخت موثر باشه

نمیدونم خلاصه

البته طبعن انسان غربی تعریفش رفاه زده اس، یعنی بهره بردن از این جهان، ولی خب اون جهان رو چی میخوای براش بگی ازش؟ خدا اگه قراره آرامش بهش بده تو این دنیا تا حد زیادی داره


شاید عجیبترین چیز برای من، ایرانیان خارج از مرزهای ایرانند

اینا موسیقی و فیلم و داستان میسازند برای ایران و ایرانی، درباره ایران و ایرانی، با اتمسفر ایران و ایرانیان، اما هوای ایران رو تنفس نمیکنن، روزها فارسی حرف نمیزنن با اینکه شبها خواب فارسی میبینن، 

چایی میخورن و پسته 

خبر تولید میکنن نقد و پادکست و. همه اینها بیرون اتمسفر


دختر فکر بکر من ، غنچه لب چو وا کند
از نمکین کلام خود ، حق نمک ادا کند
طوطی طبع شوخ من گر که شکر شکن شود
کام زمانه را پر از شکر جان فزا کند
بلبل نطق من ز یک نغمه ی عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
خامه ی مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحه ی روزگار را مملکت ختا کند
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائره ی وجود را جنّت دلگشا کند
منطق من هماره بندد چو نطاق نطق را
منطقه ی حروف را ، منطقة السّماء کند
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسد
شاهد معنی من ار جلوه ی دلربا کند
نظم برد بدین نسق ، از دم عیسوی سبق
خاصه دمی که از مسیحا نفسی ثنا کند
وهم به اوج قدس ناموس اله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
ناطقه ی مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدة النساء کند
فیض نخست و خاتمه ، نور جمال فاطمه
چشم دل ار نظاره در مبداء و منتها کند
صورت شاهد ازل ، معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصف آئینه ی حق نما کند؟
مطلع نور ایزدی ، مبداء فیض سرمدی
جلوه ی او حکایت از خاتم انبیاء کند
بسمله ی صحیفه ی فضل و کمال و معرفت
بلکه گهی تجلّی از " نقطه تحت با " کند
دائره ی شهود را نقطه ملتقی بود
بلکه سزد که دعوی از " لو کشف الغطا " کند
حامل سرّ مستسرّ ، حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوی کند
عین معارف و حکم ، بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را ، قطره ی بی بها کند
لیله ی قدر اولیاء ، نور نهار اصفیا
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
بضعه ی سیّد بشر ، امّ ائمّه ی غرر
کیست جز او که همسری با شه لافتی کند؟
وحی نبوتش نسب ، جود و فتوّتش حسب
قصه ای از مروّتش ، سوره هل اتی کند
دامن کبریای او دسترس خیال نی
پایه ی قدر او ، بسی پایه به زیر پا کند
لوح قدر بدست او ، کلک قضا به شست او
تا که مشیّت الهیّه چه اقتضا کند
در جبروت حکمران ، در ملکوت قهرمان
در نشئات کن فکان ، حکم به ما تشا کند
عصمت او حجاب او عفّت او نقاب او
سرّ قدم حدیث از آن ستر و از آن حیا کند
نفحه ی قدس ، بوی او ، جذبه ی انس ، خوی او
منطق او خبر ز " لا ینطق عن هوی " کند
قبله ی خلق روی او ، کعبه ی عشق کوی او
چشم امید سوی او ، تا به که اعتنا کند
بهر کنیزیش بود ، زهره کمینه مشتری
چشمه ی خور شود اگر ، چشم سوی سها کند
مفتقرا متاب روی ، از در او به هیچ سوی
زان که مس وجود را فضّه ی او طلا کند
شعر از : مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی معروف به کمپانی


پ.ن: خدایا یه چند سال دکترو از ما نگیر.


دیشب با دوستان دبستان دیدمش. خب دیشب باهاش حال نکردم

ولی امروز متوجه شدم چه ایده ی خفنی داشته و حیف که خوب در نیومده بخاطر ضعف فیلمنامه.

موقعیت دراماتیکی که کارگردان/نویسنده میخواسته بسازه از پیوند زدن خاطرات نوستالژی، فراهم شدن موقعیتهایی در دل اضطراب و شرایط بد، رابطه ی دوسویه معلم شاگردی و البته شیرینی تصویربرداری و صحنه پردازی، و صد البته حرف اصلی فیلم که "حرف زدن" بود، واقعن حیف شد. کاش بهتر از پس درام بر اومده بودی آقای معادی :) مثل این توعیتریا نوشتم :)))


ما یه استاد خیلی خیلی بدی داریم این ترم :) افتضاح ترین کلاس عمرمه فکر کنم، حد اقل از بقیه افتضاح ترینها چیزی کم نداره، خصوصن که درس اصلی و مهمی هم هست.

اسم درس سیر اندیشه ها در معماریه، و استاد محترم به جای اینکه خودش درس بده وادارمون کرده یه کتاب رو بخونیم و بیایم ارائه بدیم و یه مقاله هم انجام بدیم


حالا از این نقها که بگذریم دیروز ارائه من بود، کلییی ایراد گرفت به ارائه ام و اسلایدهام. بعد کلاس بهش گفتم که اسلایدها را بی توضیح گذاشتم  تا بچه ها یه ذره سوال براشون ایجاد بشه. استاد گفت که نه کار علمی همه چی باید نوشته شده باشه وگرنه هیشکی توجه نمیکنه و سرشون میره تو گوشی شون همه. باید نوشته باشه با توضیحات کامل. باید اسلاید یا مقاله ات همه ی حرف رو بزنه و لازم نباشه تو باشی که توضیح بده.


خب پر واضحه که این رویکرد برای متن نوشتاری کاملن درسته. و چیزیه که خود من تو نوشتن کم رعایت میکنم خصوصن اگه قرار باشه توضیح بدم چیزی رو نه اینکه روایتش کنم. اما خب از اون طرف اعتقاد راسخ دارم که سرکلاس (و کلن هر ارائه ای) فقطِ فقطِ فقط باید ذهن ها رو درگیر کرد. چون مخاطب قراره یکی دو جمله از کار تو یادش بمونه و کلن ظرفیت ذهنیش بیشتر از این نیست. اگه وقت داشت که کتاب میخوند. تو میخوای درگیر موضوعش کنی و یکی دو تا دیدگاه رو بهش نشون بدی. نه اینکه چیزی رو کامل بهش منتقل کنی.


دلا! تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد

به روز مرگ شعرت سورۀ یاسین نخواهد شد

فریبت می‌دهند این فصل‌ها، تقویم‌ها، گل‌ها

از اسفند شما پیداست، فروردین نخواهد شد

مگر در جستجوی ربنای تازه‌ای باشیم

وگرنه صد دعا زین دست، یک نفرین نخواهد شد

مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم

خدا با ما که دلتنگیم، سرسنگین نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله‌ور در باد

بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد 

علیرضا قزوه

غزلشو خیلی دوست ندارم، اما مصرعی رو که عنوان کردم چرا خیلی دوس میدارم!


چند ساله مصرم (حداقل بعدش که نمیشه حرص میخورم) که یه کارایی رو بکنم و نمیشه و نمیشه که نمیشه

مثل جهادی

مثل اردو جنوب

مثل اعتکاف

و نمیشه که نمیشه

چیکار کنیم توفیقش بیاد خدا؟

بعد التحریر: یک مشکل مشترکش با چیزهای دیگر، تنبلی است، که ریشه ی آن هم غفلت است و راحت طلبی (یعنی رفتار تبدیل به خو شده) درمانش طبعن توجه است و تلاش ساده و مستمر


ما از خدای گم شده‌ایم او به جستجوست

چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست

گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش

گاهی درون سینه مرغان به های و هوست

در نرگس آرمید که بیند جمال ما

چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست

آهی سحر گهی که زند در فراق ما

بیرون و اندرون زبر و زیر و چار سوست

هنگامه بست از پی دیدار خاکئی

نظاره را بهانه تماشای رنگ و بوست

پنهان به ذره ذره و ناآشنا هنوز

پیدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و ت

در خاکدان ما گهر زندگی گم است

این گوهری که گم شده مائیم یا که اوست


گلها می فهمند داخل گلدان ریشه دوانده اند یا داخل خاک؟ میفهمند که در حصارند یا آزادند؟ برایشان فرقی میکند که نظاره گر ستایشگرشان هر روز همان قبلی است یا گریزنده ی پناهجویی از شلوغی شهر به خلوتی صحرا؟ برایشان فرقی میکند آفتاب از پشت شیشه نوازششان میکند یا بی واسطه بر برگ و گلبرگشان می تابد؟

برای من مهم است ریشه هایم کجا گسترده می شوند چون ریشه دوانیدن مقدمه ی شاخ پراکندن است. دوست ندارم گل آپارتمانی یا گل یک گلدان باشم.

دوست دارم مایه ی دلخوشی اهالی یک خانه ی کوچک باشم، مایه ی دلخوشی خانم خانه داری در یک آپارتمان و بیست و چند واحدی در محله ای در تهران یا مشهد یا اصفهان یا هر شهر کوچک و بزرگ دیگر. اما دوست تر دارم که گلی باشم در یک دشت، یا بیدی کنار یک جوی که آزاد و رها در دشتی است و وقتی رهپیمای خسته ای به من میرسد سر ذوق بیاید. دوست تر دارم که هوای آزاد زمستان و بهار رشدم دهد، یا باد و بوران پاییزی ساقه ام را بشکند اما محصور گلدان و نیازمند دستان دیگران نباشم برای بقا و حفظ خود. دوست ندارم عروسکی و زینتی باشم. دوست دارم به تمامی در رهایی برویم، بمانم و بروم.


بسمه

نه که قابهایی نداشتم برای به اشتراک گذاشتن در اینستا

اما نخواستم

قطعن یکی از دلایلش دردسر زیادی اش است

و دلیل دیگر اینست که قابهای واقعی را نمیشود گذاشت، تلخ و شیرینش را. انگار که کسی نباشد شیرینی و تلخی را همپا و همدل بچشد و عمقش را تصنعی و لوث میکند.

بهرحال در یک کلمه سالی که گذشت سال نرسیدن در عین رسیدن، و داشتن در عین نداشتن بود

تمت



از "جذابیتهای" عید دیدنی دیدن سرنوشت آدمهاست (حالا کار نداریم که چقدر وقت تلف کردن داره همراهش.)

رفتیم عید دیدنی عموی بابا، بنده خدا چند سال پیش سکته ی وسیع مغزی کرد و الان آایمر شده (میگن توی یه تایمی اگه برسی به مریض اینقدر دامنه دار نمیشه سکته اش) به زور بابای منو یادشه. مثل بچه ها شده. همچنین به زور یکی از پسراش و خانومش رو یادشه. خاطرات دهه ی 30 یادشه، جبهه ملی و مصدق و . از آبرومندای بازاره.

اوایل حرکاتش خیلی دچار مشکل شده بود (و باید خیلی فیزیوتراپی میکرد) البته حافظه اش هم به جا تر بود اون موقع. دست و پاشو به زحمت حرکت میداد. خانومش میگفت که از من پرسید که خوب میشم؟ من گفتم معلومه که خوب میشی. اگه امید داشته باشی خوب میشی.

دیروز هم رفتیم خونه یکی از دوستای قدیمی ساوه ای مامان اینا. (از جذابیتهای عیددیدنی دوستای مامان اینا اینه که قشنگ میبینی باهاشون راحتترن تا خانواده. خیلی خوش میگذره بهشون :) ) آقای اون خانواده هم که از خوبای ساوه ان افتاده شده چند وقتیه. دستاش می لرزید. خانومش و پسرش خیلی پرستاریشو می کردن (کما اینکه عمو رو هم زنعمو نگهداریشو میکنه) خب مشخص بود که هم خودش و هم خانواده اش واقعن به چشم قدیم که رو پا بوده نگاهش میکنن نه یک آدم افتاده و محتاج. باهاش صلاح م میکنن. خودش خیلی میگه و میشنوه. از اینور و اونور، از آدمایی که میشناسن.

همزمان دارم سه شنبه ها با موری رو میخونم که موضوعش نزدیکه به این مسائل

واقعن عبرت آموزی کی رخ میده؟ من و یک نفر دیگه تو این موقعیت همین برداشت ها رو داریم؟ نمیشه گفت فکر کردن به آخر عمر همه رو یکجور میکنه. شایدم تنها موضوعیه که برای همه مشترکه. اندوه از دست دادن. خیال نبودن حالا کار نداریم

حقیقتن ریشه ی امید کجاست؟ چی میشه که بعضیا تو مریضی ول نمیکنن و مبارزه میکنن؟ تو زندان، تو ورشکستگی، تو بحران؟ به چی میچسبن؟ خیلی وقتا نمیفهمم. به خودشون؟ به روزهای خوبشون؟ به جایی که میخوان بهش برسن؟ به خدا؟ به خودشون فکر میکنن یا بقیه؟. نمیدونم. ولی میدونم که هست، شاید سایه به سایه ی باور (ایمان) باشه این امید.

امید رو از ویژگیهای درجه 2 "رشد آدمی" طبقه بندی میکنم


خدایا

اگه فقط یک خواهش مستجاب داشته باشم، غیر از اون یه دونه ای که میدونی، اینه که وایساده برم


دیروز که رفته بودیم خونه خاله کوچیکه مامان عید دیدنی (لازم به ذکره عید دیدنی اونها چون چهاردانگه زندگی میکنن یه مسافرته خودش! 4 رفتیم 9 برگشته بودیم!) سر صحبت شوهرِ خاله ی کوچیک باز شد. حاج آقای کاظمی چندین ساله گاوداری دارن و دیروز میگفت از 50 کیلو شیر شروع کرده و به 2 تن رسیده. میگفت خدا میرسونه و میسازه برا آدم. میگفت فلانی هفت تن شیر تولید میکنه در روز همه اش آبه و مواد. از دغلکاری هم صنفاش میگفت و از اینکه قدیما اصلن اینجوری نبود! از چیزهایی که اضافه میکنن تا شیر بیشتر بمونه و . میگفت من یه انگشت میزدم رو خامه ی شیر تو دهنم نمیکردم! بابام هم میگفت یه داروخانه کنار ما اومده دو ساله باز شده 5 بار رفته تعزیرات. میگفت کسی که خاک کارو نمیخوره این میشه فقط فکر جیبشه. حاجی هم میگفت خدا برکت میده.

دو روز پیش داشتم یه متنی میخوندم از امام موسی صدر، در مورد صدق در فکر و گفتار و عمل. صدق در عمل اینکه کارتو درست انجام بدی.

چی شد ما این شدیم؟ فی الواقع اگه سلوک اجتماعی رو آدم بخواد تو یه جمله جمع کنه، میشه همین صدق. با هرکسی تو هر فضایی هستی خانواده دوست همکار و . صادق باش. تو نیتت تو گفتارت تو رفتارت.

حالا گفتن نداره ولی این درست انجام دادن کار از برجسته ترین چیزهاییه که تو هویت آلمانیها بود! تقریبن همه در هر سطح و شغلی به این پایبندن. (طبعیتن بحث سر اینکه چه کاری باید و نباید انجام داد با بحث سر درست انجام دادن کارهایی که باید متفاوته خیلی.)

حالا یه فکری هم من مدتهاست تو ذهنم دارم در همین زمینه، که وقتی انقلاب شد چجوری تخصص و درست انجام دادن امور و نظام علمی و اجرایی کارها بهم ریخت بخاطر اینکه کار رو خیلی فله ای دادن دست مردم و سپردن صرفن به احساس. استاد یا دوست گزیده ای هم نمیجویم که بشه این ایده رو گفت و شنید


پریشب ها که و عمو ک و دخترخاله و همسرش بیرون بودیم، شوهر دخترخاله از دوران دبیرستان و دانشگاهش گفت. گفت که پزشکی دوست داشته، همه ی درسای حفظیش خوب بوده و درسای ریاضی و ایناش افتضاح بوده! ولی یه ناظم الاغی داشتن که نذاشته بره تجربی. گفت بعدش رفته مهندسی بعد رفته تو کار تئاتر بعد هم خدمت و . سر صحبتش هم به این دلیل باز شد که وحیده و عمو ک دکترن :)

دو تا چیز به ذهنم رسید اون شب

اولی اینکه چقد یه اتفاق کوچیک دامنه دار شده. یه آدمی یه کاری میکنه که حالیش نیست و تا چند سال دامنه ی اون اثر هست و شاید تا آخرالامر هم ادامه داشته باشه چه توی تصمیمات چه (مهمتر) توی حس و حال و شخصیت. تا دوباره اتفاقات و بهانه ها دست به دست هم بدن و آدم حالش جا بیاد و مسیرش دوباره روشن و شفاف باشه. (فلش بک به حرفهای اون استاد امام صادق که میگفت راه خورده خورده روشن میشه یه تصمیم یه قدم یه تصمیم یه قدم) 

دومی اینکه واقعن شوق چه مسئله ی مهمیه تو شخصیت آدم. هیچ وقت از روان آدم پاک نمیشه. شوق از علاقه عمیق تره. کاملن از توی فطرت میاد. یه چیزیه که هم واقعیه و رسیدنی، هم مصداقیه و روشن، هم برای آدم چالشه هم امکاناتش هست. از همه مهمتر به مسیر رشد آدم و شخصیتش شکل میده. و وقتی تبدیل به حسرت میشه هم دائمن موندگاره. خلاصه خیلی هست.

به نظر من یکی از ارکان مهم شخصیت آدمه. خیلی مهمه آدم نه شوق خودش رو خراب کنه نه شوق دیگران رو. تو ذهنم این روزها دنبال مصادیق دیگه ی ارکان رشد و شخصیت آدم میگردم و یکی از مهمتریناش شوقه. یکی دیگه اش به نظرم احترام به خوده (عزت نفس)


پ.ن: اگه متنم شکسته بسته اس بخاطر اینه که یه بار نوشتم و پاک شد کلن! امان از این گوشی مزخرف من.


از صبح یه حال بدی ام

شاید میترسم با حس بدم (شاید غم است) مواجه بشم

یه آهنگ غمگین گوش دادم، کاروان بنان


با حسام مواجه شم بدونم الان چه حسی دارم تا ازش جدا شم، اینو تو کتاب سه شنبه ها با موری نوشته، قبلن شنیدم و کمی تجربه کردم ولی یادآوریش مسرت بخش بود


تو این سیلهای این چند وقت توییتها و متنهایی خوندم از نقش گروه مرجع تو این حوادث که مثلن معلوم باشه که داره هشدار میده هواشناسی کی هشدار میده پلیس راه کی هشدار میده و البته اینکه تو کمکرسانی کدوم سازمان مسئول اصلیه کدوم فرعی کدوم مسئول عملیات چیه و .

مثلن تو بوشهر شایعه شده که سونامی قراره بیاد! خب کوفت مرجعت کیه؟

برای من خیلی این جلب توجه کرد. این که وقتی گروه مرجع/مسئول/قدرت از بین میره چقدر هرکی به هرکی میشه همه چی

اینو ببر تو دولت و امور اجرایی، ببر تو نهادهای علمی

گروه مرجع باید جایگاه داشته باشه، فرآیند علمی و عملیش باید برای مردم مشخص باشه و از این چیزا

و البته اصل قضیه اینکه این جایگاه تو ذهنها شناخته شده باشه که یک گروه مرجع باید باشه برای بعضی امور و نمیشه دو یا چند تا باشه و نمیشه شانش اونقدر بیاد پایین و سر هرچیزی در مورد صحیح و غلطیش بحث بشه باید تثبیت بشه و به این سادگیها از جایگاهش نیاد پایین


یه مشکل قدیمی دارم که بعضی وقتا آشکار میشه

وقتی بعد از فشار شدید به وضعیت بی فشاری می رسم میزنم به لش کردن(یعنی هنوز کارهایی برای انجام دادن هستن ولی صرفن فشار نیست، مثلن لازم نیست تا یه لحظه ای یه کاری تموم بشه، یا مثل یه مشکلی یهو حل میشه) 

نمونه اش همین امشب که افتادم پای توییتر یک ساعته پا نمیشم! مثل چربی روی لباس


البته یه تریگر هم داره این وضعیت، اون هم اینه که یه انتظاری برآورده نمیشه


بطالتم بس از الان! کار خواهم کرد


نه به جهنم خواهی رفت، نه مجازات دیگری خواهی دید اما گیرم کسی ندید و نفهمید تو که خودت را دیده‌ای و می‌دانی چه می‌کردی. تو باید از خودت خجالت بکشی، برای اینکه زورت به خودت نرسیده و عهدشکنی کرده‌ای. تو بزرگ خواهی شد. مَرد خواهی شد و هزار جور سختی و بلا به تو رو خواهد آورد. تو باید زورِ جنگیدن با آن‌ها را داشته باشی و مردی که زورش به خودش نرسد، زورش به هیچ چیز دیگر هم نخواهد رسید» 


منبع: https://t.me/atrafpublication/760


ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت
بر سینه می فشارمت، اما ندارمت

ای آسمان من که سراسر ستاره ای
تا صبح می شمارمت، اما ندارمت

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت، اما ندارمت

می خواهم ای درخت بهشتی ، درخت جان
در باغ دل بکارمت، اما ندارمت

می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل
بر سر نگاه دارمت، اما ندارمت


سعید بیابانکی


یه تجربه ی عجیبی داشتم دیشب. الان که بهش برگشتم دیدم در عین حال که وارد چالش و بحث شدم با دیگران، به شدت پرهیز کردم از بیان نظر واقعی ام و تو حواشی اش پلکیدم، در واقع سعی کردم موضع دیگران رو نفی کنم و از این طریق "نزد خودم" موضعم رو تثبیت کردم. یه جوری به خودم باج دادم و حالمو خوب نگه داشتم.

البته یکی دیگه از دلایلش هم اینه که اضطراب حرف زدن دارم تو اون جمع و نمیتونم حرف واقعی ام رو بزنم


پ.ن: هیچ وقت فکر نمیکردم این که بشینیم دور هم شعر بخونیم تجربه جذابی باشه. معمولن شعر رو برای خلوت میدیدیم من و دور و بری هایم اما دور هم خوندنش هم میتونه قشنگ باشه


یه بروز وسواس ما کاملگراها تو استفاده از کامپیوتر اینه که میخوایم همه چی رو دانلود کنیم! و همه چی رو کاملن مرتب کنیم. چه ساعتها که نشستم اسم آلبوم و اینا رو درست کردم (البته حقیقتن تو مخه وقتی با تجهیزات اپلی و اخیرن ویندوزی کار میکنید چون هیچ ترتیبی غیر از ترتیب خودشون رو نمی فهمن و باید تن بدی به منطقشون)


هفته پیش که منزل دوستان بودیم صحبت از MBTi بود. دوستم intj هستش و میگفت از خصوصیات ماها اینه که یه چیزی که درگیرش میشیم باید تهش رو در بیاریم! گفتم حبذا حقیقتن! پیر ما infp ها رو نداشتن این خصوصیت در آورده! اینقدر که یه ذره یه ذره درگیر چیزها میشیم


امشب همه غم‌های عالم را خبر کن
بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن
ای میهن، ای انبوه اندوهان دیرین
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین
در پرده های اشک پنهان، کرده بالین
ای میهن، ای داد
از آشیانت بوی خون می آورد باد
بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟
ای میهن، ای غم
چنگ هزار آوای بارانهای ماتم
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق؟
مرغی که می‌خواند
مرغی که می‌خواست
پرواز باشد …
ای میهن! ای پیر
بالنده ی افتاده، آزاد زمینگیر
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها
ای میهن! در اینجا سینه‌ی من چون تو زخمی است
در اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد
دمادم…


شعر: سایه

(در اصل شعر به جای کلمه میهن، کلمه جنگل آمده است، اما در تصنیفی که مشکاتیان بر این شعر ساخته کلمه میهن را جایگزین کرده. اسم تصنیف

سرو آزاد است)


اگر که درد از این گریه تا عصب برسد
اگر که عشق لبالب شود به لب برسد
که سال ها بدوی، قبل خطّ پایانی
یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد
شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود
که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد
که هی سه نقطه بچینی اگر. ولی. شاید.
کسی نمی آید، نه، کسی نمی آید!


سید مهدی


روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه گوئی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه؟ آری اینچنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است

برصخره از سیب زنخ برمی توان دید
خورشید را بر نیزه کمتر می توان دید

در جام من می پیش تر کن ساقی امشب
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب

بر آبخورد آخر مقدَّم تشنگانند
می ده حریفانم صبوری می توانند

این تازه رویان کهنه رندان زمینند
با ناشکیبایان صبوری را قرینند

من صحبت شب تا سحوری کی توانم
من زخم دارم من صبوری کی توانم

تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک
ساقی سلامت این صبوران را مبارک

من زخمهای کهنه دارم بی شکیبم
من گرچه اینجا آشیان دارم غریبم

من با صبوری کینه دیرینه دارم
من زخم داغ آدم اندرسینه دارم

من زخمدار تیغ قابیلم برادر
میراث خوار رنج هابیلم برادر

یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
یحیی! مرا یحیی برادر بود در چاه

از نیل با موسی بیابانگرد بودم
بر دار با عیسی شریک درد بودم

من با محمد از یتیمی عهد کردم
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم

بر ثور شب با عنکبوتان می تنیدم
در چاه کوفه وای حیدر می شنیدم

بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم
عمار وَش چون ابر و دریا مویه کردم

تاوان مستی همچو اشتر باز راندم
با میثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخی صبر خدا در جام دارم
صفرای رنج مجتبی در کام دارم

من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم
من با حسین از کربلا شبگیر کردم

آن روز در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

فریادهای خسته سر بر اوج میزد
وادی به وادی خون پاکان موج میزد

بی درد مردم ما خدا، بی درد مردم نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما برپای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علمدار خدا را قطع کردند

نوباوه گان مصطفی را سربریدند
مرغان بستان خدا را سربریدند

دربر گریز باغ زهرا برگ کردیم
زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوه گان ننگ سلامت ماند برما
تاوان این خون تا قیامت ماند برما

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید


علی معلم دامغانی

با اینکه زبون شعرهاش ثقیله اما مضامین و تصاویر خوبن، بعضی وقتا دوست دارم شعراشو


جوانه ی این بحث در پی خواندن چند صفحه ای از کتاب حرکت آقای صفایی حائری و بعدش صحبتی دوستانه با دو رفیق شفیق در بوستان نهج البلاغه زده شد

اما بعد

اصل قضیه ی شناخت (و معرفت بشر یعنی جمیع آگاهی هاش که یعنی جمیع هستیش) بعد از اینکه بالکل شناخت پدیده های آفاقی به شکل پیشین و کاملن آبجکتیو زیر سوال میره، تازه سر به دریای مواج شناخت ما از خودمون میذاریم

اینکه حواس ما درست کار میکنن و مغز ما چطور فعالیت میکنه و دل ماست که حاکمه بر کل شناختهای ما، یه طرف، اینکه وجود ما که با اینها در ارتباطه و صحت و خطای اینها رو ادراک میکنه یه طرف

اینجا نمیشه از نقش عوامل بیرونی البته غافل شد. اگه محیط پیرامونی ما محیط آشوبناکی باشه سر ادراک ما چه بلایی میاد. وقتی ما نظام ادراکی مون رو زیر سوال ببریم یعنی خودمون رو برابر با نیستی گرفتیم. 

به نظر من، حتی اگر محیط ما آشوبناک باشه، اگر ما بتونیم مفهوم "آشوب" رو ادراک و صورت بندی کنیم همه چی اوکیه هنوز! در واقع، این که محیط بیرونی چه خبر باشه مهم نیست. اینکه محیط درونی و نظام ادراکی ما ثبات داشته باشه و فهمهای متغیر و متضادی از پدیده ها استنباط نکنه و این ادراکات متناقض رو به خودش نسبت نده مهمه. 

یعنی "ما یُدرَک" مهم نیست "مَن یُدرِک" مهمه که ثبات داشته باشه.

در محیط آشوبناک این حقیقتی که ثبات ادراکی داره میره به سمت حفاظت از خودش اگر خودش رو با ثبات ببینه. اگر هم خودش رو بی ثبات ببینه و هی خودش رو زیر سوال ببره به شدت نوسانی و در نهایت آشوبناک میشه. اتفاقی که مثلن برای کودکان در سالهای نخستین زیاد میافته اگر پدر مادر قواعد ثابتی داشته باشن و اگر قواعد و نظام پاداش غیر ثابتی داشته باشن.

خدا به فهم ما نور بده به حق این ماه عزیز


بشینین براتون ذکر بگم ذکر پیری

ذکر اون لحظه ای که چشمات از دیدن نوه برادرت بعد از دو سال برق می زنه

اون لحظه ای که در خواب و بیداری درد رو حس میکنی، در نشستن و دراز کشیدن درد داری

اون لحظه ای که می بینی دیگری با وسایل خونه ات از مهمونت پذیرایی میکنه

اون لحظه ای که با غم از عکسهای روی دیوار برای بقیه تار و تعریف میکنی

اون روزی که مثل دیروزها و فرداهاشه

اون دقیقه ای که میگی "عزیزم دعا کن برام که زودتر راحت شم که در رنجم"، تویی که همه ی زندگیت جنگیدن و روی پای خودت بودن بوده


فقط به یه چیز باور دارم، این که آدم تا تسلیم نشده زنده اس. اون لحظه ای پیری میاد که تسلیم بشی. اون لحظه ای مرگ میاد که تسلیم بشی


یک فکری که هست اینه که همیشه مهمترین کار کاریه که جلوته، هیچ زمانی وجود نداره مگر زمان حال

و باید موضع درست نسبت بهش داشته باشی

اگه مربی مهد کودکی، مهمترین چیز بچه ایه که جلوته

اگه دانشجویی مشق فردات مهمترین چیزه

و قس علی هذا

اما اما عمیقن عمیقن عمیقن این قضیه که اتفاق پیرامونت چیه اصلی ترین مواجهه ات چیه چه موضعی باید بگیری چه کاری باید بکنی

شدیدن بستگی داره به بینشهای عمیقت نسبت به آینده ی وجودت و جهان و مسیری که تا الان اومدی و ارزشی که برای خودت قائلی

یعنی میخوام بگم پشت یه سوال کوچولو و یه فکر مثبت کوچیک، هزار هزار مسئله خفته که درگیریم باهاش

حالا حقیقتن من فقط درگیرم باهاش یا همه همینجوری ان تا حدودی؟


ای یار جفا کرده پیوند بریده
این بود وفاداری و عهد تو ندیده
در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده یوسف ندریده
ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند
افسانه مجنون به لیلی نرسیده
در خواب گزیده لب شیرین گل اندام
از خواب نباشد مگر انگشت گزیده
بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده
مرغ دل صاحب نظران صید نکردی
الا به کمان مهره ابروی خمیده
میلت به چه ماند به خرامیدن طاووس
غمزت به نگه کردن آهوی رمیده
گر پای به در می‌نهم از نقطه شیراز
ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده
با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد
رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده
روی تو مبیناد دگر دیده سعدی
گر دیده به کس باز کند روی تو دیده

***

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک
در دلبری به غایت خوبی رسیده‌ای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیده‌ای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده‌ای


از لحظه ای که تیتراژ شبی که ماه کامل شد رفت، تا الان درگیر "تردید" ام و متنفرترم از همیشه ازش

آدم مردد بدبخت تر از آدم مطمئنیه که داره با صد کیلومتر سرعت میره ته دره. چون آخرش جاش همون ته دره اس و در طول راه هم عذاب کشیده! اون حداقل از مسیرش لذت برده

مثل عبدالحمید، یا مثل عمر سعد. الان قشنگ  حس میکنم  تردید چجوری وجودشون رو داغون کرده، نوسانیشون کرده، واقعیت رو با وهم قاطی کرده براشون، تهش هم سند بدبختشون امضا شده با یه دست لرزون.

این تردیده؟ ندونستن درست و غلطه؟ یا شک داشتن تو انجام غلطه؟ وجدان درده؟ کج فهمیه؟

چیه این کوفتی آخه.


گر عقل پشت حرف دل، اما نمی‌گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی‌گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می‌شد گذشت. وسوسه اما نمی‌گذاشت

این قدر اگر معطل پرسش نمی‌شدم
شاید قطار عشق مرا جا نمی‌گذاشت

دنیا مرا فروخت ولی کاش دست‌کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی‌گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی‌زدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمی‌گذاشت

گر عقل در جدال جنون، مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی‌گذاشت

ما داغدار بوسه‌ی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت

فاضل نظری


در این ماه که شیاطین بسته ان ( گناه که کمتره سر جای خود)، احتمال اینکه درست بفهمیم بیشتره، خوبه وقتمون رو اسراف چیزهایی که بعدن هم میشه رفت سراغشون نکنیم و قرآن و مطالب مذهبی دست اول زیاد بخونیم. مواجهه مون رو بالا ببریم خلاصه


چه باید کرد با چشمت که در تکرار این لذت
جدایى مى شود افسوس و ماندن مى شود عادت

بیا عهدی کنیم امروز، روز اول دیدار
اگر رفتیم بی برگشت، اگر ماندیم بی منت

تو باید سهم من باشی اگر معیار دل باشد
ولی دق داد تا دادت به من تقدیر بی دقّت

جوانی رفت و در آغوش تو من تازه فهمیدم
چه می گویند وقتی می کنند از زندگی صحبت

خودت شاید نمی دانی چه کردی با دلم امّا
دل یک آدم سرسخت را بردی ، خداقوّت!

سید تقی سیدی


فنجان چای. تریاکِ حل شده. غروب
سر را فقط بکوب به دیوار هی بکوب
امکان ندارد از در ِ مستی گریختن
اینگونه از تحمّل هستی گریختن
فنجان چای، تریاک حل شده، غروب
سر را فقط بکوب به دیوار هی بکوب
سیگار پشت سیگار آتش بزن. بخند
اینها کفاف وزن زمان را نمی دهند
اصلاً ببین کجای جهان ایستاده ای
از دست داده ای، فقط از دست داده ای
با خود بلند حرف بزن سر تکان بده
هر روز بیشتر متفاوت نشان بده
این سرنوشت توست کسی مثل هیچ کس»
اصلاً تو آمدی که بمیری. همین و بس

علی کریمی کلایه


تو توییتر یه نفر نوشته بود روزه اینترنت هم فکر بدی نیست

در آن به ذهنم رسید که سریع کلید بزنمش، مثلن هفته ای یه روز نباشم کلن

بعد به ذهنم اومد که بعدش که میام، یه مدت بیشتر وقت میذارم که بایاس بشم با شرایط قبلی!

حتی همین روزه ی ظاهری ماه رمضون هم تغییرات دائمی چقدر میاره مگه؟ (چه حیف البته.)

فی الواقع اول نباید حالت اعتیاد داشته باشه! یا اگه روزه شو میگیری باید برای ترک اعتیاد باشه. بعدش اگه هر چند وقت یه بار بذاریش کنار دوباره برگردی بهش خوبه. که کمک کنه عادتش نکنی و غرق نشی توش.

یادمه ناظممون میگفت سریالهای ماه رمضون رو هر شب یکیشونو نمیبینه! بعد تکرار و ایناش رو هم نمیرسید ببینه در نتیجه عادت نمیکرد

حالا آماده باشید که میخوام روزه کنم با اینترنتم


مذهبی بودن یه جورایی آدمو به انفعال میتونه بکشونه که البته من باور دارم این یه چیز اشتباهیه و اولیا خدا اصلن اینجوری نبودن

مثلن میتونه کاسب/تاجر/صنعتگر رو بکشونه به فکر نکردن به سود

یا در صحنه های اجتماعی آدم پی حقش نره

یا کلن بکشه زیر اندیشه پیشرفت


دنیای روایتهای زندگی برای اینکه آدم تصویر مریض و خرابی نداشته باشه از اطرافش لازمه یه مقدار تناقض آمیز باشه و به هیچ وجه انحصار نداشته باشه

علی الخصوص اینکه اصحاب قدرت آگاهانه تلاش میکنن این "تناقض آمیزی ضروری روایتها" رو هم بیارن تو سبد رسانه ای شون تا انحصارشون حفظ بشه. فکر کنم مشخص هم هست که چرا اصحاب قدرت دنبال انحصار روایت اند چون همه چیز زندگی ما رو روایتها تعیین می کنن!

پارامتر دوم هم تو سبد اصحاب قدرت و ثروت البته گستردگی و پوشوندن همه چیزه

خب، حالا برای شکستن انحصار بی بی سی چه باید کرد؟ :)


می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم
خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم
می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم
که من بی‌دل بی یار نه مرد سفرم
خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و هوای دگرم
وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم
غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم
پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد
بار می‌بندم و از بار فروبسته‌ترم
چه کنم دست ندارم به گریبان اجل
تا به تن در ز غمت پیرهن جان بدرم
آتش خشم تو برد آب من خاک آلود
بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم
هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی
حرف‌ها بینی آلوده به خون جگرم
نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر
تا به سینه چو قلم بازشکافند سرم
به هوای سر زلف تو درآویخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخن‌های ترم
گر سخن گویم من بعد شکایت باشد
ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم
خار سودای تو آویخته در دامن دل
ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم
بصر روشنم از سرمه خاک در توست
قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم
گر چه در کلبه خلوت بودم نور حضور
هم سفر به که نماندست مجال حضرم
سرو بالای تو در باغ تصور برپای
شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم
گر به تن بازکنم جای دگر باکی نیست
که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم
گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند
شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم
به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم
شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو
به مگسران ملامت ز کنار شکرم
از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز
می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

عالیجناب سعدی (چه کرده حقیقتن.)


ﯾﮏ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ، ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺭﻭﺣﯽ
ﯾﮏ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﯼ ﻣﺠﺮﻭﺣﯽ

ﮐﻪ ﭘﯿﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﺗﺎ ﻋﻤﻖ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻫﺎ
ﺑﺎ ﺷﮏ ﺗﻨﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺍﻧﺒﻮﻫﯽ

ﺁﺩﻡ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﻟﻬﺴﺘﺎﻧﯽ
ﻟﻢ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻓﺎﺭﻕ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺍﻧﺪﻭﻫﯽ

ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭼﺸﻢ ﻫﺎ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﻧﺪ
ﺑﺎ ﻣﺰﻩ ﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺩﻣﻨﻮﺵ ﮔﻞ ﮐﻮﻫﯽ.

ﻗﻬﻮﻩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﯿﺮ، ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺷﯿﺮﯾﻨﺖ
ﺑﺎ ﻣﺰﻩ ﯼ ﺗﻠﺦ ﺗﻼ‌ﻃﻢ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻨﺖ

ﺑﺎ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﻓﻨﺠﺎﻥ
ﺩﻭﺩﯼ ﻣﯿﺎﻥ ﺳﺮﻓﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺳﻨﮕﯿﻨﺖ

ﻣﺜﻞ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﻓﻪ ﻏﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﯾﮏ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﺩ

ﯾﮏ ﻣﻀﻄﺮﺏ، ﯾﮏ ﺗﺎﻭﻝ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﻧﺮﯾﺰﯼ
ﮐﻮﻟﯽ ﻧﺎﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﮊﺳﺖ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺍﺭﺩ

ﯾﮏ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﻟﺐ ﺯﺩﻩ، ﮐﺒﺮﯾﺖ ﻣﺸﮑﯽ ﭘﻮﺵ
ﭼﺸﻤﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺐ ﻫﺎﯾﺶ ﻭﺭﻡ ﺩﺍﺭﺩ

ﻣﺜﻞ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺷﻬﺮ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺍﺳﺖ
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻨﮓ ﺧﻮﺩ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﻠﻢ ﺩﺍﺭﺩ.

ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﻓﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﺪ
ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﺷﺮﺡ ﺣﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﺪ

ﺗﻮ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﮐﺎﻓﻪ ﺍﯼ! ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻟﺒﺮﯾﺰﯼ
ﮐﻪ ﺗﺮﮎ ﺗﻠﺨﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﺧﻠﻖ ﻣﯿﺮﯾﺰﯼ

ﻣﻦ ﻏﺮﺑﺖ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻟﺐ ﭘﺮ ﭘﺸﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﻡ
ﮐﻪ ﺣﺴﺮﺕ ﻟﺐ ﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ.

ﺗﻠﺨﯽ ﻭ ﻃﻌﻢ ﺗﺮﺵ ﺗﺮﮎ ﻭ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺒﺎﮐﻮ
ﯾﮏ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺧﯿﺴﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﻧﺦ ﺍﺑﺮﻭ

ﺑﺎ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺩﺭ ﭼﻨﮓ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ
ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺸﺖ ﭘﺎﺭﮎ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ

ﺑﺎ ﯾﮏ ﮔﺮﻡ ﺍﻓﺴﻮﻥ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﯿﮕﺎﺭ
ﻣﻦ ﻧﺸﺌﻪ ﺍﻡ، ﻟﻄﻔﺎ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﺮﺩﺍﺭ

مرتضی درخشان


مثلن این آهنگ را همزمان گوش کنید: 

https://soundcloud.com/crowsintherain/the-last-cherry-blossom


چو عشق را تو ندانی بپرس از شب‌ها (در شرح زندگانی مولانا آقای بدیع امان فروزانفر این مصرع را این شکلی آورده که برای من دلچسب تر است: مرا اگر تو ندانی)
بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب‌ها
چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماه
ز عقل و روح حکایت کنند قالب‌ها
هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد
که آن ادب نتوان یافتن ز مکتب‌ها
خرد نداند و حیران شود ز مذهب عشق
اگر چه واقف باشد ز جمله مذهب‌ها
خضردلی که ز آب حیات عشق چشید
کساد شد بر آن کس زلال مشرب‌ها
به باغ رنجه مشو در درون عاشق بین
دمشق و غوطه و گارها و نیرب‌ها
دمشق چه که بهشتی پر از فرشته و حور
عقول خیره در آن چهره‌ها و غبغب‌ها
ز شاه تا به گدا در کشاکش طمعند
به عشق بازرهد جان ز طمع و مطلب‌ها
به پر عشق بپر در هوا و بر گردون
چو آفتاب منزه ز جمله مرکب‌ها
نه وحشتی دل عشاق را چو مفردها
نه خوف قطع و جداییست چون مرکب‌ها
عنایتش بگزیدست از پی جان‌ها
مسببش بخریدست از مسبب‌ها
گدای عشق شمر هر چه در جهان طربیست
که عشق چون زر کانست و آن مذهب‌ها
سلبت قلبی یا عشق خدعه و دها
کذبت حاشا لکن ملاحه و بها
ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکن
و لهت فیک و شوشت فکرتی و نها
به صد هزار لغت گر مدیح عشق کنم
فزونترست جمالش ز جمله دب‌ها

حضرت مولوی


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

دانلود فیلم بازرگانی سایناویژن C4D آسایش گستر _ نظافت منزل، ساختمان و دفتر کار در شیراز hatron Yousef Fathi دانلود کلیپ جدید کشکول آموزش مجازی مطالعات اجتماعی یو پی اس آنلاین